X

عاشقانه های من و نی نی و باباش
من و بابا عاشقانه منتظر اومدن تو هستیم عزیزم ...

CafeMom Tickers



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ 16:57 ] [ مامان سارا ]

ملورین شیطون ، با نمک  و فوق العاده شیرین زبون من ، اونقد قشنگ حرف میزنه که گاهی خشکم میزنه از این همه خلاقیت و این همه توانایی جفت و جور کردن جمله ها !!!  الهی فدات شم که انقد شیرینی ، امیدوارم که همیشه سلامت و شاد و آرام باشی عشق کوچولوی من ... 

 

عکس کیملیک ملورین



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ 16:08 ] [ مامان سارا ]

 چه پاییز قشنگ و گاه دلگیری ، هرجا نگاه میکنم تویی ، چقد تکرار میشوی در ذهن و قلبم !  راستی... آری من پاییز عاشق شدم و حال این فصل با هرچه درآن است دگرگونم میکند ... چه پاییز زیبا و عاشقی که در همه ی گوشه و کنار خود ، تو را برایم نقش میزند... من تو را ، پاییز را ، هرچه تو را بیاد من بیاورد دوست میدارم ... من تو را دوست میدارم ... 

 

Sara

 12.11.2015



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ 15:51 ] [ مامان سارا ]

سلام م م م 

امروز باز مثل همیشه بعد چند ماه فرصت کردم تا سری به وبلاگ ملورین بزنم ، هربار که این وبلاگ رو باز میکنم خودم شاید یکی دو ساعتی بدون اینکه بفهمم غرق خوندن خاطرات ملورین میشم ، خیلی زود گذشتن ، چقد خوب بودن و چقد دنیا با داشتن دختر کوچولوم قشنگ تره 

ما الان بیش از دو ماه و نیمه که اقامت ترکیه رو گرفتیم و بلخره منم به خانوادم پیوستم ، خیلی خوشحالم چون هم دیگه تنها نیستم و هم اینکه جایی که دوس دارم زندگی میکنم ... ملورین هم کنار مامانی و دایی و خاله سوگلش حسابی خوشحاله و هربار که حرف این میشه که بلیط بگیریم برگردیم ملورین خیلی کار بدی میکنه ! سریع میزنه زیر گریه که من پیش مامانیم میمونم ، نمیامممم ... ههههههه خلاصه گاهی برای اینکه کار بد نکنه ازش استفاده میکنم D:

-از خصوصیات اخلاقی ملورین بخوام بگم ،اینکه بسیاااااااااار مهربونه ، انقد محبت میکنه و قربون صدقه هممون و البته عروسک محبوبش میره که گاهی تعجب میکنم از کلماتی که بکار میبره ... مثلا میگه قد و بالاتو قربون ! یا میگه خدا تو رو به من داده عشقم !!! کلا بچه پر احساسیه و خیلی هم از برخوردای تند زود میرنجه اما  بسیااااار هم غد و یه دندس و به هیج وجه زیر بار هیچ حرفی نمیره مگه اینکه خیلی نرم باهاش حرف بزنیم و خلاصه کلی ترفند بکار ببریم که یه جوری راضی بشه ... اگر چیزی رو بخواد هرگز با هر ترفندی فراموش نمیکنه و این بسیار سخته ! 

-از نظر قد و وزن خیلی وقته پیش دکتر نبردمش ، اما حدود 6 ماه پیش که دکتر رفته بودیم کمی وزن کم کرده بود نمیدونم چرا ! کلی آزمایش و اینا ، ولی خداروشکر مشکلی نبود ، منم دیگه سخت نگرفتم ... تا قبل از اینکه بیایم ترکیه ، گاهی غذاش خوب میشد و گاهی هم بدغذایی میکرد ، اما اینجا مامانم بهتر میتونه بهش غذا بده و با مامانم راحت تر کنار میاد، آخه من کمی جدی هستم ولی مامانم خیلی بدلش راه میاد ... 

خیلی راحت و کامل حرف میزنه ، تقریبا همه کلمه ها رو بلده و خیلی کامل ادا میکنه ، اما یه کلمه هایی رو هم هنوز بامزه پس و پیش میگه که خیلی خیلی خنده داره ... مثلا عقب=عبق ، کله ملق = قله مقل ( خودشم از نحوه گفتنش کلی میخنده :)  ، پابرهنه = پابِ برَه و ... 

-از وقتی اومدیم و خداررروشکر یوتیوب بدون فیلترینگ باز میشه ، واسش کلیپ های Hoopla Kids رو میزارم و بعد از فقط چند روز هم اعداد و هم حروف انگلیسی رو یاد گرفته ، خیلی بامزه حروف رو میخونه اما اعداد رو نه هنوز

-چند روز بعد از اومدنم براش یه کالسکه جدید گرفتم ، خیلی جالب برعکس تا قبل از دو سالگیش که اصلا تو کالسکه نمیموند ، الان خیلی دوس داره و خوشبختانه بیرون رفتنمون راحت و بی دردسر شده . کالسکشو همه جا میبرم ،مترو ، کشتی یالوا و خلاصه همه جااااا 

اینجا تو لپ تاپ همسری عکس ندارم ، بعدا عکس هم خواهم گذاشت ...

بوس واسه دخترم تا بعد ...

2015/oct/06

mamansara

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 14 مهر 1394 ] [ 19:28 ] [ مامان سارا ]

سلامممم ... 

چقد دلم واسه اینجا و پست گذاشتن برای وبلاگ ملورین تنگ شده بود ... نمیتونم بگم انقد سرم شلوغ بوده که اصلا وقت نداشتم اما کمی مشغولیت ها و کمی کسل کننده بودن روزها با رفتن خانوادم به خارج از کشور ، حالی برای رسیدگی به اینکار نمیزاره ، اگرچه امروز طلسمو شکستمو قصد دارم تا جایی که ذهنم یاری میکنه از این یکسال گذشته بنویسم. 

قبل از هرچیز یادم بمونه که سوگل 18 خرداد پارسال بعد از یکسال و نیم اومد و شش ماه تقریبا پیشمون بود. بعد از اون مامان و محمد اواخر مهر و سوگل اواسط آبان رفتند و ساناز هم 21 ژانویه رفت تورنتو ... چقد تنها شدم ...امیدوارم هرجا هستن سالم و شاد و موفق باشن ... آمین

خب از راه افتادن ملورین شروع کنم که از 13 ماهگی بود . خداروشکر بدون مشکل بود و البته نکته ای در مورد حالت X بودن پاهاش منو مشغول کرده بود که در پست بعدی توضیح میدم حتما ... 

دندونای موش موشکم تا دو سالگی تکمیل شدن و تقریبا تا کامل دراومدن همه دندوناش کم و بیش اذیت میشد ، روی غذا خوردن و خوابش هم تاثیر داشت و بعد از اون بنظرم خیلی آروم تر و راحت تر شده خداروشکر.

بعد از یک هفته از واکسن 18 ماهگی که خداروشکر خیلی راحت بود و یه تب خفیف دو روزه کمی مشغولمون کرد ، تصمیم گفتم ملورینمو از شیر خودم بگیرم ، چون ماه ها بود که حس میکردم شیر بسیار کمی دارم و بخاطر عادت ملورین به مدام مکیدنش ، نه غذای درستی میخوره نه واقعا شیر میخوره که حداقل سیر باشه . بعلاوه ملورین بسیار بسیار به خوابیدن تنها درحال شیر خوردن و مکیدن عادت داشت . نه روی پا ، نه توی بغل ، به هیچ عنوان نمیخوابید و از اون مهم تر اینکه در طول شب بارها و بارها بیدار میشد و بیقراری میکرد و باز هم با مکیدن خوابش میبرد . گاهی همین بیدار شدنای شبانه ، هربار بیش از یک ساعت طول میکشید تا بخوابه و من هم از بیخوابی و هم مدام در حال شیر دادن ، بودن بی طاقت شده بودم ... خلاصه که دو روزی برای عملی کردن تصمیمم مردد بودم . عذاب وجدان خیلی زیادی داشتم و بدتر از اون ترس از اینکه برای خواب  در طول روز و همینطور شب باید واقعا چیکار میکردم. ناراحتی مامان هم از صدای گریه ملورین دلیل دیگه ای بود که نگرانم میکرد واقعا تا وقتی مامان پیشمه نتونم اینکارو انجام بدم. اما در نهایت تصمیممو گرفتم و یک هفته اول کم کم وعده های شیر خوردنشو طولانی تر کردم . در حین این مدت فقط یکبار سینم از شیر سنگین شد که مجبور شدم شیر بدم ، بعد از اون انگار که بدنم کاملا آمادگی داشت ، به سرعت در عرض سه چهار روز شیرم کاملا خشک شد که البته توقعشم داشتم اما با متوجه شدن این موضوه از طرفی دلم میگرفت که این دوره شاید تکرار نشدنی و واقعا خاطره انگیز با همه احساس های قشنگش تموم شد ... 

از خوابیدن های ملوین بگم که واقعا نمیدونم چطوری از پسش براومدم ، هنوزم باورم نمیشه این خودم بودم که بیش از یک ساعت ملورینو بغل میکردم و آروم راه میرفتم و با گریه های ناشی از خستگیو کلافگیش کنار می اومدم . اگرچه بخاطر همین موضوع انقد باید بیدار میموندیم تا ملورین از خستگی بیهوش بشه یا اینکه نشون بده که میخواد واقعا بخوابه تا منم بغلش کنمو و نم نم راه برمو لالایی بخونم و خلاصه بخوابونمش .در طول شب که بیدار میشد فک میکردم واقعا باید چی کار کنم !!! همه خوابن چطوری آرومش کنم !!! ولی باز هم همین صبوری و آروم بودن بهم کمک کرد تا این دوره واقعا سخت به ظاهر تموم نشدنی و شکست ناپذیر هم تموم بشه . 

اما تجربه ای که از این قضیه دستم اومدم ، این بود که اصلا اون یک هفته سختی لازم نبودم ،چون در نهایت هم بعد یک هفته من کلافه شدمو از صبر زرد استفاده کردم. شاید سه بار هم کلا ملورین تست نکرد که متوجه تلخیش شد ، و برای اولین بار که میخواست تجربش کنه ، من یه شیشه کمتر از نصف شیر پاستوریزه ریختم تو شیشه که ببینم میتونم اینو جایگزین کنم ، وقتی دید تلخه اولش زبونش هی با دستش پاک کرد ، نمیدونست قضیه چیه! منم گفتم ملورین این میمی اخ شده ، دیدی؟ ولی این یکی ( شیشه شیر ) خیلی خوشمزس ، میخوای بخوری ازش؟ ملورین هم الهی فداش بشم ، بطور عجیبی قبول کرد و شیر داخل شیشه رو خورد! من از تعجب شاخ درآرودم، دخترکم که بارهای بخاطر اینکه شیشه بگیره هر روشی رو امتحان کرده بودم، چه ساده داشت شیر میخوردو منم کیف میکردم ، چون حس میکردم بعد ماه ها ، واقعا داره شیر میخورده... چشمام از اشک پر شده بود ، حس شادی موفق شدنم و غم اینکه میمی مامان دیگه اخ شده ! اشکمو سرازیر کرد ... از اتاق اومدم بیرون تا دوباره براش شیر بریزم ، محمدرضا گفت چرا گریه میکنی !!! شیشه رو نشونش دادم گفتم خوردش ، خندید گفت گریه داره ! گفتم مامان که نیستی عزیزم بفهمی چه حسیه ... خلاصه منم شیشه رو یه بار دیگه پر کردم و با دلشوره اینکه نکنه دوباره قبولش نکنه براش آوردم ، ولی خوشیختانه دخترم مشکلشو حل کرده بود و برای خودش جایگزین خوشمزه و پر و پیمون تری پیدا کرده بود . بعد از اون شیر خشک نان 3 گرفتم و در روز هم از اون و هم از شیر گاو چند باری شیرش میدادم . بعد از یک ماه که برای چک آپ پیش دکترش بردیم گفت که خداروشکر یک کیلو و نیم وزن گرفته و ازم پرسید از شیر گرفتیش ؟ گفتم بله، و گفت بهترین کارو انجام دادی ، واقعا دیگه وقتش بود ... منم چون با نگرانی این که دکتر منو بخاطر زودتر از دو سالگی از شیر گرفتن ملورین دعوا کنه به مطبش اومده بودم ، خیلی ذوق کردم و کلی خداروشکر کردم که بقول دکتر ، ملورین " قهرمان " شده ... 

بقیه مطالب و عکس های بیشتر در پست بعدی ... 



[موضوع : ]
[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 1:05 ] [ مامان سارا ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ شنبه 6 ارديبهشت 1393 ] [ 12:55 ] [ مامان سارا ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 35
بازدید دیروز : 44
بازدید هفته گذشته : 571
کل بازدید : 136918
امکانات وب