ملورینملورین، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
رادینرادین، تا این لحظه: 3 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

عاشقانه های من و نی نی ها و بابای مهربونشون

قرص

نیو آپدیت

سلام چه غریبه دیگه برام اینجا پست گذاشتن درحالیکه تو چن سال اخیر اینهمه اپ های مختلف با دسترسی فوق العاده راحت تر وجود دارن اما انگار اینجا یه جور دیگس برام . اینجا کلی خاطره توشه که بعضیاش به کل یادم رفته بود.  الان که دارم مینویسم باید بگم که اخرین بار سه چهارسال پیش اینجا بودم ، و نه یوز نیم نه پسورد یادم نبود اما یهویی یاد اینجا افتادم و اتفاقی تونستم که یوزر و پسورد رو ریکاوری کنم!  چقد گذشته هااااا و چقد اتفاقا افتاده اما از این شروع کنم که الان در نورث یورک در انتاریو زندگی میکنیم ، یه خونه خیلی خشگل با یه حیاط بی نظیر ... یه دخترکوچولوی کلاس دومی ، یه همسرمهربون و حمایتگر درکنار مامان و سوگل و داداشی ، و سانی ...
18 مهر 1399

ملورین ِ سه سال و 9 ماهه من :)

سلام م م م ... ملورین جونم خیلی وقته اینجا برات پست نزاشتم عزیزم ، قربونت برم ، بعده ها که میای اینجا و اینارو میخونی میدونم که خیلی از خاطرات کودکیت لذت میبری و من کوتاهی میکنم که اینهمه کم مینویسم عزیز دلم  از بزرگ شدن و قد کشیدن و شیرین زبونی هات هرچی بگم کم گفتم ... از اینکه روزی چند هزار بار با همه قلب و وجودم  خدارو بخاطر داشتنت شکر میکنم ، بازم هرچی بگم کم گفتم عزیزدلم ... از نقاشی هایی که میکشی و مچسوبی رو دیوارو دورتادور اتاق شده نقاشی های تو ، من و بابا و بقیه از دیدن نقاشی هات کلی میخندیم و لذت میبریم ... از اینهمه کارتون نگاه کردن که برای من شده معضل و هر روز دارم سعی میکنم مدیریت کنم ولی خیلی سخته ... از کارتون های ...
23 آذر 1395

کوچواوی شیرین زبون

ملورین شیطون ، با نمک  و فوق العاده شیرین زبون من ، اونقد قشنگ حرف میزنه که گاهی خشکم میزنه از این همه خلاقیت و این همه توانایی جفت و جور کردن جمله ها !!!  الهی فدات شم که انقد شیرینی ، امیدوارم که همیشه سلامت و شاد و آرام باشی عشق کوچولوی من ...  ...
21 آبان 1394

دو سال و 6 ماهگی

سلام م م م  امروز باز مثل همیشه بعد چند ماه فرصت کردم تا سری به وبلاگ ملورین بزنم ، هربار که این وبلاگ رو باز میکنم خودم شاید یکی دو ساعتی بدون اینکه بفهمم غرق خوندن خاطرات ملورین میشم ، خیلی زود گذشتن ، چقد خوب بودن و چقد دنیا با داشتن دختر کوچولوم قشنگ تره  ما الان بیش از دو ماه و نیمه که اقامت ترکیه رو گرفتیم و بلخره منم به خانوادم پیوستم ، خیلی خوشحالم چون هم دیگه تنها نیستم و هم اینکه جایی که دوس دارم زندگی میکنم ... ملورین هم کنار مامانی و دایی و خاله سوگلش حسابی خوشحاله و هربار که حرف این میشه که بلیط بگیریم برگردیم ملورین خیلی کار بدی میکنه ! سریع میزنه زیر گریه که من پیش مامانیم میمونم ، نمیامممم ... ههههههه خلاصه گا...
14 مهر 1394

ملورین دوسال و دوماهه من و عشقم

سلامممم ...  چقد دلم واسه اینجا و پست گذاشتن برای وبلاگ ملورین تنگ شده بود ... نمیتونم بگم انقد سرم شلوغ بوده که اصلا وقت نداشتم اما کمی مشغولیت ها و کمی کسل کننده بودن روزها با رفتن خانوادم به خارج از کشور ، حالی برای رسیدگی به اینکار نمیزاره ، اگرچه امروز طلسمو شکستمو قصد دارم تا جایی که ذهنم یاری میکنه از این یکسال گذشته بنویسم.  قبل از هرچیز یادم بمونه که سوگل 18 خرداد پارسال بعد از یکسال و نیم اومد و شش ماه تقریبا پیشمون بود. بعد از اون مامان و محمد اواخر مهر و سوگل اواسط آبان رفتند و ساناز هم 21 ژانویه رفت تورنتو ... چقد تنها شدم ...امیدوارم هرجا هستن سالم و شاد و موفق باشن ... آمین خب از راه افتادن ملورین شروع کنم ک...
2 خرداد 1394

یازده ماهگی نازنین مامان

سلامممم قبل از شروع ، میخوام بگم که خیلی تنبل شدم و از عذاب وجدان اینکه زود به زود اینجا نمیام و از ملورین نمینویسم ، واقعا نمیدونم چه کنم ... اما واقعا سرم شلوغه و البته پای کامپیوتر نشستن و برای اینکار وقت گذاشتن گاهاً خارج از حوصله منه ... چون اغلب اوقات ملورین بیداره و نه برای کار با کامپیوتر که حتی برای عذا خوردن هم اجازه نمیده پشت میز بنشینم ، همیشه وقتی غذا میخورم بغلم نشسته و داره شلوغ کاری میکنه ههههههه، وقتایی هم که شیطونک من خوابه ، خودم از خستگی یا سرگرم شدن به کارهای دیگه ، فرصت نمیکنم بیام و از نفسم بنویسم که هر روز شیرین تر و خوردنی تر میشه . نمیدونم چطوری میشه این مورد رو توضیح داد ، اما واقعا هر روز که میگذره فهم و درک م...
26 بهمن 1392

ده ماهگی قند عسلم

گل مامان ده ماهه شد ، مبارکت باشه عشقم م م م ملورین چند روز پیش اولین کلمه رو یاد گرفت ... بر خلاف اغلب نینی های ، ماما و بابا و دد و ب ب نیست ... یاد گرفته میگه " جیزه " البته به لحن خودش که تقریبا میشه " جیجه " جریان یاد گرفتن این کلمه هم اینه که تقریبا ده روز پیش یه دفعه توجهش به آیفون جلب شد و کلی گریه و زاری که بره و دست به آیفون بزنه . مامانی بغلش کرد و بردش پیش آیفون و برای اینکه مانع از دست زدن و در نتیجه افتادن گوشی اف اف بشه ،‌بهش میگفت ملورین " جیزه " دست نزن ... خلاصه اسم جیزه موند روی آیفون و هربار تا میگیم جیزه ،‌هرجای خونه باشه سریع یه نگاه به آیفون میکنه یا از تو اتاق با روروئکش میدو بیرون و میره زیر آیفون می ایست...
5 بهمن 1392

9 ماهگی نینی مامان

شنبه 30 آذر 1392 سلاممممممم عشق مامان 9 ماهه شد ، الهی مبارکت باشه عزیز دلمممم قبل از هرچیز بگم که مامان و محمدرضا تقریبا دو هفتس که برگشتن ... صبح روزی که رسیدن ، ملورین وقتی از خواب بیدار شد بردمش بالا سر مامان ... مامانم همون لحظه از خواب بیدار شد و با دیدن ملورین کلی ذوق کرد ، میگفت با وجودی که هر روز از اسکایپ ملورین رو میدیدم ، اما واقعا تو این دو ماه و نیمه عوض شده و خیلی بزرگ تر شده ... اما از ملورین بگم که انگار نه انگار دو ماه و نیمه مامانی جون جونیشو ندیده ، مثل همیشه با دیدن مامانی مهربونش به پهنای صورتش خندید و با علاقه زیاد رفت بغل مامانی ... از اون روز تا به حال مامان تو نگه داشتن ملورین خیلی کمکم کرده ، بخصوص برای ...
3 دی 1392